با چند مثال ساده می خواهیم کمی در مورد نحوه عملکرد بدن انسان و برخی سوال های بنیادی صحبت کنیم و در نهایت در این مورد که اگر کسی می گوید من موجود غیر ارگانیک مثل روح یا جن و .. دیده ام دروغ می گوید یا حقیقت دارد بحث کنیم.
اپیزود دوم
مثال بدن انسان به یک لباس فضانوردی و برخی عملکردهای آن
گاهی اوقات اگر بخواهیم مسائل پیچیده را بهتر درک کنیم، یک مثال ساده میتواند بسیار کمککننده باشد.
فرض کنید بدن انسان مانند یک لباس فضانوردی است.
فضانورد بدون لباس مخصوص، در فضای خارج از زمین تنها چند لحظه میتواند زنده بماند. این لباس، دمای بدن را تنظیم میکند، اکسیژن را در اختیار او قرار میدهد، فشار مناسب را حفظ میکند و از او در برابر محیط بیرون محافظت میکند.
به نظر من، بدن ما هم تا حدی چنین وضعیتی دارد. گویی در این دنیا، وسیلهای در اختیار ما قرار گرفته که باید از آن بهدرستی استفاده کنیم.
برای استفاده از هر وسیلهای، معمولاً دفترچهٔ راهنما یا دستورالعملی وجود دارد. اگر برخلاف آن عمل کنیم، احتمال آسیب دیدن دستگاه بیشتر میشود.
دربارهٔ بدن انسان نیز میتوان چنین نگاهی داشت.
بعضی از مسائل، گویی به صورت فطری در وجود ما قرار داده شدهاند.
برای مثال، انسان به طور طبیعی از سقوط از ارتفاع میترسد یا در بسیاری از موارد، بدون اینکه کسی چیزی به او آموزش داده باشد، میان بعضی رفتارها احساس خوبی یا بدی پیدا میکند.
اگر به یک کودک نگاه کنیم، بسیاری از این تشخیصها را بهصورت طبیعی در او میبینیم.
گاهی ما بزرگترها، بر اثر عادت، منفعت یا تلقین، برخلاف آن احساس اولیه تصمیم میگیریم؛ اما کودک هنوز بسیاری از مسائل را بر اساس همان فطرت تشخیص میدهد.
دستورالعمل استفاده از این «لباس»
در کنار آنچه به صورت فطری در وجود انسان قرار داده شده، تجربهٔ نسلهای قبل نیز به ما منتقل شده است.
گاهی بزرگان به ما میگویند:
«این غذا را کمتر بخور.»
«فلان ماده را با فلان ماده مصرف نکن.»
«از این کار پرهیز کن.»
بخش زیادی از این توصیهها، حاصل تجربه است.
وقتی بارها دیدهایم انجام کاری به انسان آسیب میزند، عقل سلیم هم میگوید چرا باید دوباره همان مسیر را تکرار کنیم؟
اگر هدف، حفظ سلامت این بدن است، طبیعی است که از عواملی که به آن آسیب میزنند دوری کنیم.
به همین دلیل، میتوان این توصیهها را شبیه الگوریتم زندگی دانست؛ قوانینی که اگر رعایت شوند، احتمال سالم ماندن این «لباس فضایی» بیشتر خواهد بود
عوامل مفید و عوامل آسیبزا
در این دنیا، عوامل زیادی برای ادامهٔ زندگی ما مفید هستند.
گیاهان، بسیاری از حیوانات، نور خورشید، اکسیژن و دهها نعمت دیگر، همگی در ادامهٔ حیات ما نقش دارند.
در مقابل، عواملی هم وجود دارند که میتوانند به بدن آسیب برسانند.
سموم، زهرها، حیوانات درنده، میکروبها و ویروسها از جملهٔ این عوامل هستند.
در ادامه میخواهیم کمی دربارهٔ ویروس صحبت کنیم.
البته نه به شکل تخصصی؛ چون هدف این پادکست آموزش دانشگاهی نیست.
همانطور که بارها گفتهام، ما صرفاً حاصل مطالعه، جستوجو و کنار هم قرار دادن مطالب مختلف را بررسی میکنیم تا بتوانیم بهتر فکر کنیم و شاید به پرسشهای تازهای برسیم.
ویروس چگونه عمل میکند؟
اگر بخواهیم خیلی ساده توضیح دهیم، ویروس از مادهٔ ژنتیکی و یک پوشش پروتئینی تشکیل شده است.
بعضی ویروسها میتوانند بیماریهایی مانند آنفلوانزا، هپاتیت، سارس یا ایدز را ایجاد کنند.
واژهٔ «ویروس» نیز در زبان لاتین، به معنای «زهر» است.
برای درک بهتر، یک مثال میزنم.
فرض کنید بدن ما مانند یک شهر بزرگ است.
در این شهر، کارخانههایی وجود دارند که همان سلولهای بدن هستند.
هر کارخانه، طبق دستورالعمل مشخصی کار میکند.
حالا تصور کنید فردی با مدارک جعلی وارد کارخانه شود و به کارگران بگوید:
«از امروز این محصول را تولید کنید، نه محصول اصلی را.»
اگر کارخانه فریب بخورد، به جای تولید محصول درست، شروع به تولید چیزی میکند که نباید تولید شود.
به زبان ساده، ویروس نیز تقریباً چنین کاری انجام میدهد.
او سلول را فریب میدهد و دستور ساخت نسخههای جدیدی از خودش را به آن میدهد.
در نتیجه، کارخانهای که قرار بود به بدن خدمت کند، ناخواسته در خدمت تکثیر ویروس قرار میگیرد.
ویروس؛ دشمن یا ابزاری برای پیشرفت علم؟
همانطور که گفتیم، ویروس با فریب سلول، آن را وادار میکند به جای انجام وظیفهٔ اصلی خود، نسخههای جدیدی از ویروس را تولید کند.
البته این به آن معنا نیست که ویروسها فقط موجوداتی مخرب هستند.
در سالهای اخیر، دانشمندان دریافتهاند که بعضی از ویروسها میتوانند در درمان برخی بیماریها نیز نقش داشته باشند.
برای مثال، گروهی از ویروسها که «باکتریوفاژ» یا به اختصار «فاژ» نامیده میشوند، به باکتریها حمله میکنند و آنها را از بین میبرند.
به همین دلیل، امروزه تحقیقات زیادی دربارهٔ استفاده از فاژها برای درمان عفونتهای مقاوم به آنتیبیوتیک در حال انجام است.
این موضوع نشان میدهد که در طبیعت، بسیاری از پدیدهها تنها یک بُعد ندارند. چیزی که در شرایطی میتواند آسیبزا باشد، در شرایط دیگر شاید به ابزاری برای نجات جان انسان تبدیل شود.
آیا همیشه آنچه میبینیم، واقعیت است؟
حالا اجازه بدهید از زاویهای دیگر به موضوع نگاه کنیم.
فرض کنید در یک ساختمان، دوربین مداربستهای نصب شده است.
این دوربین تصاویر را ثبت میکند و همه چیز به نظر عادی میرسد.
اما اگر کسی به دستگاه ضبط تصاویر دسترسی پیدا کند، میتواند فیلمها را حذف کند، آنها را تغییر دهد یا حتی تصاویری را اضافه کند که هرگز وجود نداشتهاند.
در چنین شرایطی، آیا میتوان به هر آنچه روی نمایشگر دیده میشود اعتماد کامل داشت؟
بدن انسان را هم میتوان تا حدی با همین مثال تصور کرد.
ما چشم داریم، عصب بینایی داریم و بخشی از مغز که تصاویر را پردازش میکند.
اگر در هر کدام از این مراحل اختلالی ایجاد شود، ممکن است چیزی ببینیم که با واقعیت بیرونی یکسان نباشد.
سه منشأ برای خطای ادراک
اگر بخواهیم خیلی ساده موضوع را دستهبندی کنیم، میتوان گفت گاهی انسان به سه دلیل ممکن است دچار خطا در درک واقعیت شود.
نخست، خطای حواس.
نمونهٔ سادهٔ آن شعبدهبازی است.
شعبدهباز با سرعت عمل، زاویهٔ دید یا جلب توجه مخاطب، کاری میکند که چشم ما چیزی را ببیند که در واقع اتفاق نیفتاده است.
در چنین حالتی، مشکل از واقعیت نیست؛ بلکه از نحوهٔ دریافت اطلاعات توسط حواس ماست.
دوم، تأثیر مستقیم بر مغز یا سیستم عصبی.
امروزه فناوریهایی وجود دارند که با استفاده از سیگنالهای عصبی، میتوانند دست یا پای مصنوعی را کنترل کنند یا به افراد دارای معلولیت کمک کنند با رایانه ارتباط برقرار کنند.
این فناوریها نشان میدهند که مغز انسان با سیگنالهای الکتریکی کار میکند و در اصل، ارسال و دریافت اطلاعات بخش مهمی از عملکرد آن است.
سوم، اختلال در عملکرد خود مغز.
گاهی بر اثر مصرف برخی مواد روانگردان، بعضی بیماریها یا آسیبهای عصبی، مغز دچار اختلال میشود و ممکن است چیزهایی را ببیند یا بشنود که در واقع وجود خارجی ندارند.
در چنین شرایطی، منشأ خطا نه چشم است و نه محیط بیرون؛ بلکه خودِ سیستم پردازش اطلاعات دچار مشکل شده است.
ترس، خیال و واقعیت
گاهی خودِ ترس میتواند باعث شود ذهن ما چیزی را واقعی تصور کند.
شاید داستان قدیمی جوانی را شنیده باشید که برای اثبات شجاعتش، شبانه به قبرستان رفت تا میخی را در زمین بکوبد.
وقتی میخ را به زمین میکوبید، متوجه نشد که گوشهٔ لباسش نیز زیر همان میخ گیر کرده است.
هنگام بازگشت، هرچه تلاش کرد حرکت کند، لباسش او را نگه داشت.
در همان لحظه تصور کرد نیرویی ناشناخته او را گرفته است.
شدت ترس به اندازهای بود که جان خود را از دست داد.
درستی یا نادرستی این داستان موضوع بحث ما نیست.
نکته اینجاست که ترس میتواند بر نحوهٔ درک انسان از واقعیت تأثیر بگذارد.
احتمالاً برای بسیاری از ما پیش آمده است که وقتی تنها هستیم، صدایی میشنویم یا حرکتی میبینیم و بعد متوجه میشویم منشأ آن، ذهن خودمان یا یک اتفاق کاملاً عادی بوده است.
به همین دلیل، همیشه لازم است میان «آنچه احساس میکنیم» و «آنچه واقعاً رخ داده است» تفاوت قائل شویم.
آیا هر آنچه دیگران میگویند دیدهاند، الزاماً نادرست است؟
حالا یک سؤال مهم مطرح میشود.
اگر کسی ادعا کند که موجودی را دیده یا اتفاقی را تجربه کرده است، آیا باید فوراً بگوییم اشتباه میکند؟
به نظر من، پاسخ به این سؤال به این سادگی نیست.
اگر بخواهیم منصفانه نگاه کنیم، دستکم چند احتمال وجود دارد.
احتمال اول این است که فرد دچار خطای دید شده باشد.
برای مثال، شاید در تاریکی شب، شخصی با لباسی سفید از دور دیده شده و ذهن او آن را به شکل دیگری تفسیر کرده باشد. یا شاید فردی با پوشیدن یک ماسک، باعث ترس دیگران شده باشد و مشاهدهکننده تصور کرده با موجودی غیرعادی روبهرو شده است.
در این حالت، واقعیت بیرونی وجود داشته، اما ذهن در تفسیر آن دچار اشتباه شده است.
احتمال دوم این است که خودِ فرد، به دلایلی مانند ترس شدید، فشار روانی، بیماری یا مصرف برخی مواد، دچار توهم شده باشد.
در چنین شرایطی، آنچه تجربه میکند برای خودش کاملاً واقعی است، اما منشأ آن در ذهن اوست، نه در دنیای بیرون.
اما آیا فقط همین دو احتمال وجود دارد؟
نه؛ دستکم از نظر منطقی، میتوان احتمال سومی را هم مطرح کرد.
فرض کنید همهٔ ما با امواج رادیویی آشنا هستیم.
در اطراف ما، دائماً انواع مختلفی از امواج در حال عبور هستند، اما گیرندهٔ رادیوی معمولی فقط بخشی از آنها را دریافت میکند.
برای مثال، یک بیسیم پلیس یا آتشنشانی روی فرکانس مخصوص خود کار میکند و اگر گیرندهٔ مناسب را نداشته باشیم، هرگز آن پیامها را نخواهیم شنید؛ با اینکه آن امواج واقعاً در محیط وجود دارند.
اگر چنین مثالی را صرفاً به عنوان یک فرض ذهنی در نظر بگیریم، میتوان پرسید:
آیا ممکن است بعضی از ادراکها نیز وابسته به نوعی «گیرندگی» باشند؟
من نمیگویم چنین چیزی حتماً درست است؛ فقط میگویم بد نیست دربارهٔ آن فکر کنیم و عجولانه قضاوت نکنیم.
مرز میان انکار و پذیرش
به نظر من، اشکال کار از جایی شروع میشود که بدون بررسی، یا همه چیز را انکار کنیم یا همه چیز را بپذیریم.
اگر کسی تجربهای را نقل میکند، لازم نیست فوراً او را دروغگو بدانیم.
از طرف دیگر، لازم هم نیست هر ادعایی را بدون دلیل بپذیریم.
بهترین کار این است که احتمالهای مختلف را بررسی کنیم و تا جایی که ممکن است، با عقل، تجربه و شواهد پیش برویم.
این دقیقاً همان روشی است که سعی داریم در پنسیرو دنبال کنیم.
نه میخواهیم بیدلیل چیزی را تأیید کنیم و نه بیدلیل آن را رد کنیم.
هدف ما بیشتر این است که سؤالهای درست بپرسیم و ذهنمان را به فکر کردن عادت بدهیم.
چرا نمیتوانیم همه چیز را درک کنیم؟
یکی از پرسشهایی که بارها مطرح میشود این است که چرا انسان نمیتواند همهٔ واقعیت را درک کند؟
شاید پاسخ این باشد که ابزار شناخت ما محدود است.
همانطور که گوش انسان فقط بازهٔ مشخصی از فرکانسهای صوتی را میشنود و چشم او تنها بخش کوچکی از طیف نور را میبیند، ممکن است در بسیاری از زمینهها نیز با محدودیت روبهرو باشیم.
برای مثال، اگر تمام صداهای موجود در طبیعت را میشنیدیم، شاید زندگی عادی برایمان غیرممکن میشد.
یا اگر همهٔ طول موجهای نوری را میدیدیم، جهان کاملاً متفاوت به نظر میرسید.
بنابراین، محدود بودن ابزارهای ادراک، لزوماً به معنای محدود بودن واقعیت نیست.
این فقط نشان میدهد که ما جهان را از دریچهٔ تواناییهای خودمان میبینیم.
خالق را چگونه میتوان شناخت؟
برای روشنتر شدن موضوع، اجازه بدهید مثالی بزنم.
فرض کنید یک برنامهنویس، مشغول طراحی یک بازی رایانهای است. او شخصیتهایی خلق میکند که هر کدام در دنیای خودشان زندگی میکنند.
حالا تصور کنید یکی از این شخصیتها از خالق خود بپرسد:
«تو از چه جنسی هستی؟»
برنامهنویس پاسخ میدهد:
«من از گوشت، پوست و استخوان هستم.»
اما شخصیت بازی با تعجب میگوید:
«گوشت و پوست و استخوان یعنی چه؟ من فقط صفر و یک را میشناسم. تمام دنیای من از منطق صفر و یک تشکیل شده است. چیزی غیر از آن را نمیتوانم تصور کنم.»
در این لحظه، خالق به او میگوید:
«دلیلش این است که دنیای تو محدود است. تو با قوانین همان دنیا آفریده شدهای؛ بنابراین طبیعی است که نتوانی حقیقت وجود مرا آنگونه که هست درک کنی.»
شاید رابطهٔ ما با خالق نیز تا اندازهای چنین باشد.
ما تلاش میکنیم خداوند را بشناسیم، اما ابزار شناخت ما محدود است. همانطور که شخصیت یک بازی نمیتواند ماهیت برنامهنویس خود را بهطور کامل درک کند، ما نیز نمیتوانیم ذات خداوند را آنگونه که هست بشناسیم.
اما این محدودیت، نباید باعث شود از اصل موضوع غافل شویم.
آنچه اهمیت دارد این است که اجازه ندهیم دیگران با فریب، تبلیغات یا استدلالهای نادرست، ما را از هدف زندگی دور کنند.
اگر آن سه حالتی را که پیشتر دربارهٔ خطای ادراک مطرح کردیم بشناسیم و هنگام روبهرو شدن با هر ادعا آنها را در نظر بگیریم، شاید بتوانیم حقیقت را روشنتر ببینیم و تصمیمهای آگاهانهتری بگیریم.
در نهایت، هدف پنسیرو هم همین است؛
نه اینکه به جای مخاطب فکر کند، بلکه او را به فکر کردن، تحقیق کردن و رسیدن به درک عمیقتر از حقیقت دعوت کند.